
من گمان میکردم
دوستی مثل سروی سرسبز هر فصلش همه آراستگیست
من چه میدانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه میدانستم
سبزه یخ میزند از سردی دی سبزه می پژمرد از بی آبی
من چه میدانستم
دل هر کس دل نیست قلبها صیقلی از آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستیست و
عبث بودن پندار سرور آور مهر.
حمید مصدق
+ نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت
8:27 |

